باید از خویش پرسید
باید از خویش پرسید حال ان حافظ شیرین گفتار را به زمانی که میگوید دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند/
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند .مدت هاست که دوست گرامی خانم مینو افشار نیا بانی تاسیس انجمن شب حافظ مکرر از ما خواهش کرده اند که در مورد اشعاری که میخوانیم تفسیری هم در موردش داشته باشیم که این تفسیر ها کار مشکلی است و باید قبل از این که او را تفسیر کنم ترجیح میدهم او را تا حدی بشناسم .
کتابی از مهدی اخوان ثالث در دستم بود و قسمتی از ان مربوط به حافظ بود که در ان شاعر گرانمایه ما با دید مخصوص به خودش زندگی حافظ را بر رسی کرده و گزارش جالبی از این مرد بزرگ تاریخ ادبیات را به قلم آورده که در نظر دارم شماری از آنها را با شما در میان بگذارم .
آوردهاند که زندگی پدرش بهاالدین از بازرگانی میگذشته و خانواده و قبیله او همه توانگر بودهاند. مادرش کازرونی بود و خانه ایشان در دروازه کازرون شیراز بوده . بعد از مرگ پدرش از او سه پسر باقی میماند که کوچکترین آنها همین حافظ ماست که با مادرش میزیسته و مادر او را به شخص توانگری میسپارد که او را تربیت نماید که وقتی به بلوغ میرسد از هنجارهای مربی خود خوشش نمیاید و در جستجوی کاری برمیاید که در آخر نانوایی پیشه میکندو خمیر گیر میشود . لازمه این شغل بیداری شب و نیز سحر خیزی بود.
صبح خییزی و سلامت طلبی چون حافظ / هر چه کردم همه از دولت قران کردم.
در نزدیکی نانوایی مکتب خانه ای بود اعیانی که اطفال توانگران در ان به درس و مشق مشغول بودند . او هر روز از جلوی مکتب میگذشت و بار ها آرزو کرده بود که کاش او هم بتواند درس بخواند که عاقبت موفق شد که بعضی ساعات فراغت خویش را در ان مکتب بگذراند و یاد بگیرد . دیری نگذشت که توانست تمام قران را از بر در خاطر بسپارد .
در آمد شغل خویش را به چهار بخش میکرد. بخشی برای مادر بخشی برای معلم و سوم برای مسکینان و آخر برای خودش .نقل کرده اند که در جنب و جور محل کار و مکتب او یک دکان بزازی بوده که صاحبش جوانی بوده سخنور به نانم نصروی بزاز که گه گاه بعضی ازسخنوران در نزد او جمع میشدند. حافظ از این جمع خوسشش میامد. و با ان ها همجواری داشته ولی آنها با او میانه خوبی نداشتند . دو سه سال بعد او آنها را ترک نمود, در ضمن عا شق هم شده بود که سر به بیابان میزند و در باباکوهی میماند که میگویند ماه رمضان بوده و او سه شب افطار نکرده بود تا این که در شب چهارم چهرهای نورانی در خواب او میاید و غم های دلش زدوده میشود که او غزل دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند را میسراید.
Comments