به پیش به سوی محاصره شهرها ازطریق دهات!‏
همایون کاتوزیان
.
‏- بزرگ‌ترین انقلاب تاریخ انقلاب فرانسه نبود. حتی انقلاب کبیر اکتبر هم نبود. این انقلاب فرهنگی که ‏الان در چین جریان داره ازهمه اونا بزرگتره چون نه تنها چین و جهان سوم بلکه کل بشریت رو از ‏استعمار و استثمار و ظلم و بیداد و نادانی نجات میده‎.‎
‏- صادق جان قبول دارم که مائو انقلابی بزرگیه ولی با این وصف چین هنور کشور فقیریه. چطو میتونه ‏کل بشریتو نجات بده.‏
‏- فقیر ینی چی؟ چین صاحب بمب هیدروژنیه. ولی ازاون مهم‌تر یه ایدئولوژی بی‌نظیر و یه رهبر ‏بزرگ تاریخی داره. برو کتاب سرخ صدر مائو رو بخون تا بتونی عمق حقایقو درک کنی‎.‎‏ ‏
‏- یعنی مائو از لنین و مارکس هم بزرگتره؟ ‏
‏- حسین مائو یک قهرمان امروزی‌ست که عصاره همه دستاوردهای گذشته را تو خودش جمع کرده. ‏روزی که رفتیم سر کوه خواهی دید که رهنمودهای او چه شگفتیائی به بار آوورده‎.‎‏ ‏
‏- منظورت مبارزه چیریکیه؟ بهترینشون چگوارا بود که اونم از بین بردن. من معتقدم ما باید دنبال فکر ‏جلالو بگیریم‎.‎‏ ‏
صادق - جلال آدم خوبی بود. تا همین دو ماه پیش من بهش ایمان داشتم. ولی اشتباه می‌کرد‎.‎‏ ‏
حسین - ینی غرب زدگی چرنده؟ ‏
صادق - نه چرند نیس ولی فکر یک خورده بورژوای انقلابیه که داره دست و پا می‌زنه‎.‎‏ چون جلال ‏حقیقت رسالت پرولتاریا رو درک نکرده بود‎.‎
حسین - خب تو این دو ماه چه اتفاقی افتاد که تو مائوایست شدی؟
صادق - گفتم تا دو ماه پیش ولی ماه‌ها بود که راجع به این موضوع فکر می‌کردم. مقاومت مردم قهرمان ‏ویت نامو که خود جلال هم قبول داشت. بعد من انقلاب فرهنگی چینو دنبال کردم که دراین مورد بهروز ‏کمک بزرگی بود. اون بود که کتاب دکتر آرین‌پورو به من داد با یه مقدار کتاب و جزوه دیگه در باره ‏مارکسیسم و انقلاب چین. یه وقت متوجه شدم که چشام واز شده‎.‎‏ ‏
حسین - بله بهروز مقداری از این چیزا به منم داده ولی خب من هنوز فکر می‌کنم. راستی تو کی قراره ‏بری اینگیلیس. و چرا اینگیلیس‎.‎‏ ‏
صادق - داداشم تو اینگیلیس مهندس شد و پنج سال پیش برگشت ایران حالا برای خودش دم و ‏دستگاهی پیدا کرده و پول و پله‌‌ای به هم زده. خیلی هم اینگیلیس زده‌ست وتا یه چیزی می‌گی میگه ‏بعله تو اینگیلیس فلان و بیساره. پدر و مادرم هم که الا و للا اگر می‌خواهی خارج درس بخونی باید ‏بری اینگیلیس‎.‎‏ ‏
‏- خب صادق جون ایشااله به خوبی و خوشی. من الان باید برم سینما امپایر. دم سینما با حمید قراردارم ‏چون فیلم لورنس عربستان را دوباره گذاشتن. تو هم که داری میری اینگیلیس. بیا این فیلم قهرمانی ‏اینگیلیسا روببین‎.‎‏ ‏
‏- حسین جون خوش بگذره. من فیلم قهرمانی امپریالیستی نمی بینم. خدافظ.‏
از کافه که درآمدند صادق یکراست رفت سراغ باجه تلفن عمومی که همان چند قدمی بود و شماره ‏منزل شهرزاد را گرفت‎.‎
‏- الو. خانم سلام عرض می‌کنم شهرزاد خانم هسسن؟
‏- ببخشید آقا. شما؟
‏- من آقای صدیقم معلم ادبیاتشان‎.‎
‏- سلام آقا. یه لحظه. شهرزاد شهرزاد آقای صدیق اند‎.‎
‏- الان مامان‎.‎‏ ‏
‏- الو‎.‎‏ ‏
‏- شری جون منم. حالت چطوره عزیزم‎.‎
‏- ایوای صادق من که به تو گفتم بی هوا زنگ نزن. اگه لو بریم کار من یکی که زار میشه تو رو ‏نمیدونم. حالا خوبه تلفن تو راهروس. وگرنه نمی تونسسم حرف بزنم. ‏
‏- قربونت برم فقط می‌خاسسم بگم فردا ظهر وقتی مدرسه تعطیل شد اون دم منتظرتم‎.‎
‏- خیله خب ولی بپا بچه‌‌ها نفهمن. فقط زری از رابطه ما خبر داره‎.‎‏ ‏
‏- نه مواظبم. پس تا فردا‎.‎‏ اینم یه ماچ تلفنی.‏
‏--------------------‏
فردا زنگ مدرسه را که زدند شهرزاد به زری گفت زود باش بریم الان صادق منتظره. برو بهش بگو ‏بره پائین‌ترسر چهارراه یوسف آباد دم باشگاه ارامنه تا من خودمو برسونم. زری جلوتررفت و به ‏صادق اشاره کرد. صادق خودش دوید جلو وهولهولکی گفت زری جون به شری بگو من باید برم ‏بیمارستان چون اسداللامون قرص خورده. خدافظ. ‏
شری که بیرون آمد دید صادق دارد دورمی شود و زری به سوی اومی آید‎.‎‏ ‏
‏- چی شد زری؟
‏- خبر بد. دادشش قرص خورده بردنش بیمارستان. خدا بهش رحم کنه‎.‎‏ ‏
اتوبوس که رسید هردو سوار شدند‎.‎
‏- صادق یکی دو دفه به من گفت که اسدللا به سرش زده ولی فکر نمی کردم به این بدی باشه. عصری ‏باید به خواهرش تلفن بزنم ببینم چی شده‎.‎‏ ‏
‏- کی میخواد بره لندن ؟
‏- درست معلوم نیس. شاید یه ماه دیگه‎.‎
‏- تکلیف شما دو تا چی میشه ؟
‏- صادق گفت چند ماه دیگه تو تعطیلات کیریسمس بر می‌گرده تهران و از من خاسگاری می‌کنه‎.‎
‏- به پدرمادرش گفته‎.‎
‏- نه ولی میگه پیش ازرفتنم بهشون میگم. ‏
راننده گفت حسن آباد‎.‎‏ ‏
‏- زری جون خدافظ تا بعد.‏
‏-------------------- ‏
راهرو بیمارستان شفا یحیاییان زیاد شلوغ نبود ولی همه خانواده دیوانی آنجا جمع بودند. حتی عموی ‏بچه ها. مادر صادق اشکش را با گوشه چادرش پاک می‌کرد ومی گفت حال بچم چی میشه. همش واسه ‏اون دخترس‎.‎‏ ‏
آقای دیوانی - نه بابا آدم واسه دختر که قرص نمی خوره. ‏
مادر - آخه می‌گفت واسش می‌میره‎.‎
‏- گفته باشه. این چیزا هزارتو داره‎.‎‏ مساله درس و مشقشم یکیشه. نیس همه برا صادق به به و چه چه ‏میکنن. اونم که هی درجا میزنه.‏
صادق - تمامش به خاطر شاه و نیکسونه. منم از دست این بی شرفا ذله شدم. همه ذله شدن. نهایت یکی ‏پوسسش نازک‌تره میگه بذار برم ازدسسشوون راحت شم‎.‎‏ ‏
عمو- صادق جون چرند نگو حالا توهم می‌خوای یه شردیگه بپا کنی‎.‎‏ ‏
مادر- خانوم خانوم. خانوم پرستار. شما تو اتاق بودین؟ دکتر چی میگه‎.‎
‏- سلام خانوم دیوانی. هنوز معلوم نیس ولی دکترامید واره‎.‎
‏- یا حسین مظلوم خودت به داد برس‎.‎
صادق - تا این مملکت دسس شاه و نیکسونه همین بازی هست. این مملکت یه صدرمائو میخواد که یه ‏ملتی رو نجات بده‎.‎
پدر - بسسه دیگه صادق بسسه. مگه نمی بینی مادرت چه حالیه‎.‎‏ ‏
دکتر ازاتاق عمل آمد بیرون - خانم خیالتون راحت باشه خطرگذشته‎.‎‏ ‏
‏- آخ خدا عوضتون بده. امشب که برم شابدولظیم یه شمعم برا شما روشن می‌کنم آقای دکتر.‏
‏-------------------- ‏
‏- فریده جون سلام صادق هست؟ ‏
‏- سلام شری جون. همه این دورو ورند نمیتونه باهات حرف بزنه‎.‎
‏- می‌خواسسم حال اسدللا رو بپرسم‎.‎‏ ‏
‏- خطر گذشته ولی هنوز بیمارستانه. مادرجون امشب اونجا پیشش میخوابه ‏‎.‎
‏- خب خدا روشکر. به صادق بگو فردا ظهر بیاد دم مدرسه کارش دارم‎.‎
‏- فریده! کیه؟ کار اسدوللا رو برا این واون تعریف نکن‎.‎
‏- آقا جون یکی از دوستامه. به اسدللا ربطی نداره‎.‎‏ ‏
‏- شری جون پیغا متو به صادق میدم. فعلن خدافظ‎.‎‏ ‏
‏-------------------- ‏
فردا ظهر صادق دم مدرسه بود که زری آمد وهمان پیام دیروزرا به او داد : چهارراه یوسف آباد جلو ‏باشگاه ارامنه. شهرزاد که رسید رفتند تو خیابان نادری، چندقدم پایین‌تردست راست وارد کتابفروشی ‏انگلیسی مپسو شدند‎.‎‏ ‏
‏- شهرزاد (با صدای آهسته) اینجا که نمیشه حرف زد‎.‎‏ ‏
‏- صبر کن الان میریم تو قوام سلطنه ازاونجام توموزه ایران باستان‎.‎‏ ‏
‏- خیابون سپه؟ اونجا برا من هیچ خوب نیس‎.‎‏ ‏
‏- پس چیکار کنیم. اصن بیا ازهم جدا شیم. عصرساعت ۵ ازتلفن عمومی بهت تلفن میزنم که یه قرار ‏درسس وحسابی بذاریم ‏‎.‎
‏- خیلی خب ولی حالا بگو اسدللا چطوره. ‏
‏- هیچچی فعلن که جسسه. خدافظ تا ساعت ۵.‏
صادق سر ساعت ۵ تلفن زد و با شهرزاد برای چهارشنبه ساعت ۶ بعد از ظهر تو اغذیه فروشی ۴۴۴ ‏خیابان بلوارقرارگذاشت‎.‎‏ ‏
‏- کسی اونجا نمیاد چون تقریبا بیرون شهره‎.‎‏ مخصوصا اون ساعت. از ۸ شب سرو کلشون پیدا میشه ‏که وقت رفتن ماس‎.‎
‏- مطمئنی؟ به مامانم چی بگم؟
‏- بگو خونه زری جشن تولد دعوت داری. به زری‌‌ام بسپرکه لونده. ‏
‏-------------------- ‏
‏۴۴۴ واقعا خلوت بود. فقط یک زن و مرد پشت یک میز نشسته بودند. ‏
‏- برا خودم سوسیس سفارش میدم با سیب زمینی سرخ کرده. تو چی می‌خوای. ‏
‏- یه ساندویچ مرغ‎.‎
‏- فکر نکن ساندویچ مرغ اینجام مث اختیاریه. اون چیزدیگه ایه‎.‎
‏- باشه بالاخره هرچی هست ساندویچ مرغه. یه کانادام سفارش کن‎.‎‏ ‏
مشغول خوردن که شدند شهرزاد گفت صادق جونم دلم یه ذره شده بود که ما دو سه ساعت با هم باشیم. ‏دفعه آخر سه هفته پیش بود. ولی اول بگو حال اسدللا چطوره. این چه بلائی بود که سرخودشو و ‏خونوادش اوورد ‏‎.‎
‏- همش به خاطر وضعیه که تو این مملکت درس کردن. زور، زندان، شکنجه ، خفقون، امپریالسم. تو ‏بیمارستان گفتم همش ازدسس شاه ونیکسونه‎.‎‏ ‏
‏- مگه اسدللام سیاسیه؟ تازه واسه شاه ونیکسون که آدم خودشو نمیکشه‎.‎‏ ‏
‏- نه اگه اونم انقلابی بود به جای خود کشی مبارزه می‌کرد. تازه مگه آدم باید سیاسی باشه که از دسس ‏بساطی که اینا تو این مملکت راه انداختن عذاب بکشه؟ این مملکت یه رهبرانقلابی لازم داره. یکی مث ‏صدر مائو‎.‎
‏- ولی صادق جون من شنیدم که اسدللا از دسس زهره قرص خورده بوده. وگر نه آدم قرص نمی خوره ‏که یه ساعت بعدش بگه قرص خوردم ببرنش بیمارستان.‏
‏- تو عجب آدم ساده‌‌ای هسسی. بیخود میگن. صد تا مث زهره دلشون براش لک زده. ‏
‏- بر فرضم که اینطور باشه لابد اون دلش برا زهره لک زده ‏‎.‎
‏- ببین من حوصله ادامه این بحثوندارم. دلم می‌خود راجع به خودمون حرف بزنیم‎.‎‏ ‏
‏- منم همینطور. خب تو بالاخره کی میری لندن. راجع به ما با پدر مادرت حرف زدی؟
‏- نه هنوز. ولی کلاس اینگیلیسی لندن اوائل شهریور واز میشه. داداش مهندسم با مکاتبه اسممو نوشته‎.‎‏ ‏
‏- پس کی میخوای بهشون بگی؟
‏- هر چی زودتر. ولی الان بعد از جریان اسدللا یک کمی زوده. ایشالله تا دوسه هفته دیگه خبرشو ‏میدم‎.‎
راسسی از حسین برات بگم. انقلابی انقلابی شده. بالاخره زحمت منو بهروز نتیجه داد. آتیشش از مام ‏تند‌تره.‏
در باز شد چهار پنج نفر وارد مغازه شدند. صادق گفت بهتره بریم چون به زودی شلوغ میشه. تو اول ‏بروچند دقیقه بعد من میرم‎.‎‏ ‏
‏- قربونت برم زودتر تماس بگیر. تا چند روز دیگه مدرسه تعطیل میشه ‏‎.‎
‏- شنبه بعدا از ظهر ساعت ۵ تلفن می‌زنم ‏‎.‎
‏- تا شنبه.‏
‏-------------------‏
بلیط اتوبوس را گران کرده بودند واعتصاب شده بود. یعنی یکی دوگروه مخفی اعلامیه های غلیظ و ‏شدید داده بودند که مردم اعتصاب کنید واتوبوس سوار نشوید. مردم هم گله گله در خیابان‌‌ها جمع شده ‏بودند و داد و فریاد می‌کردند. درنتیجه بیشتراتوبوس‌‌ها هم دست از کار کشیده وخود راننده‌‌ها هم در ‏میان مردم پخش و پلا بودند. تک و توک اتوبوسی که پیدایش می‌شد به آن سنگ می‌پراندند که اغلب ‏کنار می‌زدند ومی ایستادند. ‏
‏ صادق دوید جلو:‌‌ای مردم راننده اتوبوس گناهی نکرده. خودشم یه کارگر مظلومه. برین یخه گردن ‏کلفتا رو بگیرین ‏‎.‎حسین گفت صادق جون برو جلو ما دنبالتیم.‏
در این اثنا یه دسته چهار پنج نفری با پلاکارد پیدا شدند. روی پلاکارد نوشته بودند مرگ برامپریالیسم ‏آمریکا. یک مشت تراکت هم روی هوا پخش کردند که سه تا شعار با حروف درشت روی هر کدام ‏نوشته بود: مرگ برامپریالیسم آمریکا. سرنگون باد رژیم دست نشانده شاه. پیروز باد خلق قهرمان ‏ایران. صادق هم مثل خیلی های دیگردولا شد و یکی را برداشت: مردم می‌بینین چی میگه؟ بگین ‏مرگ بر امپریالسم ! زنده باد خلق قهرمان ایران! مردم فریاد زنان شعارها را تکرارکردند و به راه ‏افتادند‎.‎‏ ‏
پخش کنندگان تراکت‌‌ها که رهبرجمعیت شده بودند دویدند جلو و شعاردادند “دوزار بلیط گرون شد / ‏امروز روزخون شد.” مردم هم شروع به دویدن کردند: “دوزار بلیط گرون شد / امروز روزخون شد”. ‏دسته رهبری : “رژیم‌اش رشته / هرچی که میگه کشکه “. مردم: “رژیم‌اش رشته / هر چی که میگه ‏کشکه “. دسته: “اونکه بالا نشسته / بار خودش رو بسسه”. مردم همچنان می‌دویدند و تکرار ‏می‌کردند. دسته: “ نوکر استعمارن / عامل استثمارن”. مردم‎:‎‏ “نوکر استعمار‎...‎
ناگهان یک کامیون پلیس از جلو رسید‎.‎‏ پاسبانها با باطوم های کشیده ریختند بیرون و به جمعیت حمله ‏کردند. صادق درحال دویدن پایش لغزید و چنان زمین خورد که شلوارش رو زانوی راست جرخورد. ‏زانوش خراش خورده وخون افتاده بود. ولی فورا پا شد ودوان دوان پیچید تو کوچه اولی. دوسه دقیقه ‏بعد خودش را درخیابان بوذرجمهری یافت. “ تاکسی، تاکسی “. ‏
‏--------------------- ‏
‏- صادق بهتره تو هر چی زود‌تر بری. اگه تواعتصاب گیر افتاده بودی ممنوع الخروج می‌شدی و لندن ‏بی لندن. یعنی اگه پشت گوشتو دیده بودی لندنم می‌دیدی‎.‎
‏- آقا جون حالا که گیرنیفتادم‎.‎
‏- اینم حرف شد. موضوع زندگیته، آیندته. کنکور که ندادی که اللا وللا باید برم لندن با اینکه با سلام ‏و صلوات قبول می‌شدی. مام گفتیم خب برومث داداشت به یه جائی برس‎.‎‏ ‏
‏- من باید یه چیزی به شما و مادرجون بگم. ‏
‏- درباره اعتصاب، لندن، چی؟
‏- راسسش اینه که من یه دختری رو دوست دارم و بهش قول ازدواج دادم‎.‎‏ ‏
‏- یا قمربنی هاشم. اون یکی خود کشی میکنه این یکی می‌خواد بی موقع زن بگیره. این دیگه چیه؟ ‏کی، کجا، چطور؟ بگذریم از اینکه حالا وقت زن گرفتن تونیس وقت درس خوندنته ‏‎.‎
‏- مادرجون، هم میشه درس خوندهم زن گرفت. من هشت ماس با این دختر آشنام. مث دسسه گل ‏میمونه. ریختش. اخلاقش‎.‎‏ رفتارش ‏‎.‎
آقا جون - خب حالا فرض کنیم تو اینوگرفتی. اونم می‌خواد بیاد لندن؟ خرجشو کی میده؟ اصن اسمش ‏چیه؟
‏- اسمش شهرزاده. شری صداش میکنن. شیش ادبیه. همین امسال دیپلم می‌گیره. باباش تو دارائیه. ‏مامانش هم هفته‌‌ای دو روز دبستان درس میده. خونواده محترمی ان‎.‎
‏- مادر پدرش خبر دارن؟
‏- قراره بهشون بگه‎.‎
‏- خب اومدیمو اونا گفتن نخیر نمیشه. اونوخ چیکار می‌کنی .آخه کسی به یه پسر بیست ساله آس و پاس ‏که دختر نمیده. ‏
‏- اگه شما خاسگاری کنین حتما قبول می‌کنن‎.‎‏ ‏
‏- ببین جونم الان وقتش نیس. تو برو لندن فکراتو بکن. اگه چند ما دیگه بازم تو این فکر بودی یه ‏فکری می‌کنیم. ‏
‏- یعنی شما قول میدین اگه چند ما دیگه بیام تهران ترتیبشو میدین؟
‏- من الان هیچ قولی نمی تونم بدم. تو برو فکراتو بکن. برا تعطیلات که اومدی دربارش حرف ‏می‌زنیم.‏
‏-------------------- ‏
‏- شری جون به بابا مامانت قول و قرار ما روگفتی ؟
‏- آره گفتم. داد وفریاد که حالا وقت شوهر کردن تو نیس. برفرضم که باشه تو یکی رو میخوای که ‏سرو سامون داشته باشه نه یه جوون بیست ساله که داره میره لندن درس بخونه. منم گریه کردم و بی ‏شام خوابیدم ‏‎.‎
‏- پدرومادرمنم چندان روی خوشی نشون ندادن. دسس آخرگفتن حالا تو برولندن فکراتو بکن واسه ‏تعطیلات که اومدی دربارش صحبت می‌کنیم‎.‎‏ ‏
‏- خب این باز یه چیزی. ولی میدونی که خیلی دوس ت دارم واز قولم برنمی گردم‎.‎‏ ‏
‏- میدونم عزیزم. تو هم که میدونی چقدر دوس ت دارم. راسسی اون عکستو که عکاسی ساکو انداختی ‏دادم قاب کردن که با خودم ببرم وشبا زیربالشم بذارم ‏‎.‎
‏- قربونت برم صادق جون. نامه یادت نره. بفرس به اسم فریده که اون بهم بده. از این ورم که نامه ‏پست کردن مساله نیس. فقط یادت باشه نشونی دقیقتو بنویسی. ‏
‏- چشم حتما. فعلا تا برگردم خدافظ. اگر چه واقعا دلم نمییاد خدافظی کنم.‏
‏--------------------‏
‏- برای درس خواندن آمده اید؟ ‏
‏- بعله. این هم گواهینامه مدرسه انگلیسی ال.تی.سی [کانون تدریس زبان]‏‎.‎
‏- بسیار خوب. به لندن خوش آمدید. من سه ماه اجازه اقامت براتون صادرمی کنم. از حالا تا سه ماه ‏دیگر به وزرات کشوررجوع کنید که درصورت موافقت اقامتتان را تمدید کنند. به سلامت‎.‎
صادق رفت تو گمرک چمدانش را تحویل گرفت. بیرون که آمد اینورآنورش را نگاه کرد که ناگهان ‏ذوق کنان چشمش به علیرضا افتاد که از پشت نرده دست تکان می‌داد‎.‎‏ ‏
‏- صادق جون خوش اومدی. پروازت خوب بود؟ خوب وختی رسیدی امروز ساعت هفت بعد از ظهر ‏تو تالار شهرداری کنزینگتون میتینگه. همون طورکه بهت نوشته بودم یه اتاق توخونه خودمون برات ‏گرفتم. بریم یه چیزی بخور یه ساعتی‌‌ام استراحت کن. بعدش خوش خوشان میریم بیرون تا وخت ‏میتینگ بشه‎.‎‏ ‏
‏- عالیه. توهواپیما ناهار خوردم. متینگ راجع به چیه؟
‏- میتینگ کنفدراسیونه برای اعلام همبستگی با خلق های جهان سوم. آخه امروز روز آفریقاس. یعنی ‏رفقای چینی گفتن‎.‎‏ ‏
‏-------------------- ‏
وارد تالار که شدند حسین جدالی داشت می‌رفت که جلسه را افتتاح کند. علیرضا گفت رفیق این دوستم ‏صادقه همین امروزاز فرودگاه اووردمش. انقلابی انقلابیه. ‏
جدالی با لهجه غلیظ ترکی آذربایجانی ‏‎:‎‏ چه خوب‎.‎‏ صادق یه وختی‌‌ام برا تو میذاریم که بگی الان ‏شرایط انقلابی تو تهران چطوره. صادق ‏‎-‎با کمال میل‎.‎‏ ‏
در این موقع سه پسرودودختررفتن روی سکو پشت میز ایستادند. جدالی رفت بالا و “به ادامه دهندگان ‏انقلاب درود” گفت. “اول سرود خونده میشه بعد سخنرانی‎. ‎‏“‏
آن پنج پسرودختر یکصدا وبا آهنگ خواندند‎:‎‏ ‏
اندیشه های ‏
مائوتسه تونگ
رهنمای ماس‎!‎‏ ‏
صدر خلق چین ‏
در زمان و زمین
پیشوای ماس‎! ...‎
تمام که شد جدالی یک نسخه روزنامه طوفان روازروی میز برداشت و گفت دوستان این شماره آخره ‏که تو راهرو رومیزکتاب هس میتونین بخرین.‏
یکی داد زد کسی آشغال شما‌‌ها رو نمیخونه این میتینگ کنفداراسیونه میتینگ دارودسسه طوفان نیس. ‏یکی گفت میتینگ تروتسکیستام نیس. جدالی گفت دوستان دعوا را نیندازن. من فقط گفتم این نشریه رو ‏میز کتابه حالا هرکی خوشش نمیاد نخره. اولی گفت بعله ولی این جلسه کنفدراسیونه برا بزرگداشت ‏خلق های محروم آفریقا. جای تبلیغات گروهی نیس. نه فقط طوفانیا بلکه همه ما به صدر مائو احترام ‏میذاریم. منم تروتسکی ایست نیسسم. اصن اینجا جای تروتسکی ایستا نیست. اونا امتحاانشون تو تاریخ ‏دادن‎.‎
جدالی حرفش را قطع کرد: بعله، بعله ولی شمام قرارنبود نطق کنین. آقای دکترثابتیان تشریف بیارین ‏بالا سخنرانیتونو شروع کنین‎.‎‏ ‏
یک مرد چهل و دو سه ساله بلند قد وخوش تیپ بلند شد و با وقار تمام رفت روی سکو: من واقعا ‏متاسفم از اینکه اینجا این حرفا زده شد. رفقا امپریالسیم پشت در وایساده اونوخ شما دارین سرهیچ و ‏پوچ با هم یکه به دو می‌کنین؟ آفریقا امروز داره زیرچکمه های امپریالیسم آمریکا و اینگیلیس و ‏فرانسه له میشه ولی دست از مقاومت ورنمیداره. ببینین تو آفریقای جنوبی چه خبره. چه جوری ا‎.‎‏ ان‎.‎‏ ‏سی. داره با چنگ و دندون با رژیم جهنمی آپارتید واربابان امپریالیستش مبارزه می‌کنه‎...‎
سخنرانی‌‌ها که تمام شد علیرضا دست صادق را گرفت و برد پیش یکی ازدخترهائی که سرود خوانده ‏بود. این وجیهه روحی یه. وجیهه جون صادق دیوانی همین امروز از تهرون اومده. قرار بود که یه ‏گزارش درباره شرایط مبارزه تو ایران بده که با هیاهویی که “توده انقلابیا “ را انداختن دیگه نمی شد. ‏وجیهم دو سه ماه پیش ازتهرون اومد. یکی از رفقای خیلی خوب ماس‎.‎‏ ‏
صادق گفت وجیهه خانوم خیلی خوشوقتم. وجیهه گفت منم همینطور. ولی خانوم بی خانوم: وجیهه یا ‏رفیق ‏‎.‎
صادق - معلوم میشه شما انقلابی انقلابی این. مدرسه اینگیلیستون کجاس. من قراره برم ال. تی. سی ‏‎.‎
وجیهه. من پول مدرسه خصوصی رفتن ندارم. تو کالج فنی کیلبورن روزی دو ساعت مجانی ‏اینگیلیسی درس میدن به خا رجیا‎.‎‏ ‏
صادق - بسیارعالی. پس شماره تلفنتونوبدین‎.‎‏ ‏
علیرضا - من بهت میدم. مال صابخونشه. وجیهه جون تا فردا تو حوزه. ‏
‏-------------------- ‏
فرداکه صادق همراه علیرضا می‌رفت که به حوزه معرفی شود پرسید این جنجال دیشب سرچی بود. ‏علیرضا گفت ببین سه گروه مائویستی هسسن که با هم اختلاف دارن. ما چون روزنامه طوفانو در ‏میاریم معروف شدیم به طوفانی ها. رهبرکلمون دکترغلامحسین فروتن مهمون رفقای آلبانیه. دکتر ‏ازرهبرای بزرگ حزب توده بود ولی وختی حزب توده ریویزیونیست شد و انقلابو کنار گذاش اونارو ‏ول کرد و به مائو ایمان اوورد. یه انقلابی استالینیست دانشمند‎!‎‏ ‏
تو اینگیلیسم رهبرمون حسین جدالیه که خیلی قدیم پان ایرانیست بوده ولی الان سالهاس یه انقلابی ‏مومن کارکشتس. حالا می‌بینی. اون دسسه های دیگه یکی “توده انقلابیان “ که در واقع یه مشت ‏اوپورتونیستن که مرشدشون پرویزنیکخواه دو سال پیش به ساواک وا داد. یه دسسم که ازاونا انشعاب ‏کردن به خودشون میگن “کادرها” ولی معلوم نیس حرف حسابشون چیه. اوناییکه دیشب میخواسسن ‏جلسه رو به هم بزنن توده انقلابی بودن. ولی ثابتیان جلوشونوگرفت. جراح قابلیه قدیما توده‌‌ای بوده ‏ولی حالا یه مارکسیست-لنینیست مستقله ‏‎.‎
‏-------------------- ‏
زنگ زدند در باز شد. سلام علیرضا جان. بیشتربچه‌‌ها اومدن ‏‎.‎
‏- رفیق خوب ما صادق دیروز از تهران وارد شد‎.‎‏ ‏
‏- دیشب تو جلسه از دور دیدمشون. خوش اومدین‎.‎‏ ‏
‏- سلام حسین جان. ‏
‏- سلام علیرضا‎.‎‏ سلام صادق خان‎.‎
‏- خب تا اون چند نفر دیگه بیان جلسه روشروع کنیم. ما معمولا با بحث اخبار شروع می‌کنم. خبر ‏دسس اول اومدن رفیق صادقه. دیشب نذاشتن یه گزارش کوتاه ازاوضاع انقلابی توایران بده. چه بهتر ‏همین حالا‎.‎
صادق - اول بذارین بگم چقدرخوشحالم که هنوز از راه نرسیده با شما رفقای انقلابی آشنا میشم. اما ‏درباره اوضاع، همین یه ماه پیش یه اعتصاب بزرگ راه افتاد که دست آخرمردم پیروزشدن. بلیط ‏اتوبوسا رو دوزار گرون کرده بودن. مردم ریختن بیرون‎.‎‏ راننده اتوبوسام به ما پیوسسن. تظاهرات و ‏شعارای انقلابی ضد امپریالسیتی‎.‎‏ ‏
وجیهه - خب این یه چیزی ولی جریان های انقلابی چی میگن‎.‎‏ ‏
صادق- اصن دیگه کسی کسی روکه طرفدارمبارزه چیریکی نباشه تحویل نمی گیره. اشکال اینه که ‏سواد ایدئولوژیک خیلی از انقلابیا کمه. تک و توک کتاب سرخ صدرمائو ازایندس به اون دس میره. ‏ولی خیلیا هنوزاستراتژی حیاتی محاصره شهرها از طریق دهات رودرک نکردن. با این وجود اوضاع ‏دیالکتیکی دیالکتیکیه‎.‎‏ ‏
مجید - ایشالله به من نخندین ولی من آخرشم معنی درسس دیالکتیکو نفهمیدم‎.‎‏ ‏
حسین - خنده نداره. پس ما براچی دورهم جمع میشیم. ببین رفیق، دیالکتیک منطق تضاده. هگل اول ‏کشفش کرد ولی دیالکتیک اون ایده آلیستی بود اما بعدش مارکس وانگلس دیالکتیک ماتریالیستی رو در ‏برابرش اووردن. به این جهت بهش میگن ماتریالسم دیالکتیک ‏‎.‎
مجید - ولی من درس نمی فهمم منطق تضاد یعنی چی‎.‎‏ ‏
حسین که یک پایش را روی پای روی پای دیگرش انداخته بود خم شد، به کفشش اشاره کرد وگفت: این ‏کفشومی بینی این هم هس هم نیس. تو یه حالت هس تو یه حالت دیگه نیس. ‏
مجید - این حالتا کدومن؟
حسین - ببین رفیق خیلی طول میکشه که آدم واقعا دیالکتیکو بفهمه. تو هم بهش میرسی. عجله نداشته ‏باش. موضوع امروز مبارزه برا رهایی خلقهاس ‏‎...‎‏ ‏
‏-------------------- ‏
جلسات حوزه هر هفته ادامه داشت و صادق با سواد فارسی که داشت رفقا را تحت تاثیر قرار داده بود. ‏بخصوص چون درخیلی ازموارد یک یا دو بیت شعر مناسب می‌خواند. انگلیسی‌اش هم کم کم پیشرفت ‏کرده بود. یک روز وجیهه بعد از جلسه بهش گفت تو فیلم دوست داری؟هیچ سینما میری؟ صادق گفت ‏گاهی. وجیهه گفت سینما اودئون یه فیلم خوب اوورده میخوای این شنبه با هم بریم؟ صادق گفت چرا که ‏نه. من همیشه با علیرضا می‌رفتم سینما. ولی اون ده روز پیش از لندن رفت بره کالج فوکستون. وجیهه ‏‏: پس شنبه ساعت ۶ دم اودئون. صادق: باشه‎.‎
بعد از سینما، کافه، پارک. یک روز وجیهه گفت میدونی شعرخوندن توروخیلی دوس دارم. بیشتر ‏بچه‌‌ها سواد فارسی ندارن. صادق: منم سواد ایدئولوژیک تو رودوس دارم. اونجورکه ازلنین و استالین ‏ومائو نقل قول میاری. وجیهه ناگهان دستشو گرفت و گفت پس دیگه منتظرچی هسسیم؟
صادق دست پاچه دسشو فشار داد وگفت قربونت برم‎.‎‏ ‏
ظرف دو سه هفته روابطشان صمیمانه شد. یعنی یک روز وجیهه گفت میدونی، من دختر نیسسم. ‏صادق مات زده گفت چطور. وجیهه براش شرح داد که وقتی چهارده سالش بود یک روز رفیق مادرش ‏که گروهبان هوائی بود سر زده در غیاب مادرش میاد خونه : از اون آره ازمن نه تا بالاخره وادادم. ‏میدونی هم زوربود هم رودرواسی‎.‎‏ خودم هم یه خورده می‌شنگیدم. مادرم یک کمی بوبرده بود ولی به ‏رو خودش نمی اوورد. دو سه دفه بیشتر نبود. دفه آخرتواتاق خودش تو یه خونه تو دروازه قزوین. ‏چند وخ بعدشم اصن غیبش زد. مادرم سراغشو ازادارش گرفت گفتن رفته ماموریت حالا حالاها هم ‏برنمی گرده. هیچ چی دیگه. مادرمم یه سال صبر کرد بعد یه رفیق دیگه پیدا کرد‎.‎‏ ‏
صادق - پس تو با خیلیا بودی؟
‏- نه جون تو فقط سه نفر دیگه. دو تا تو ایران یکی‌‌ام اینجا‎.‎‏ ‏
‏- با پسراینگیلیسی ؟
‏- ایوای، نه من خائن نیسسم. ینی عقبم خیلی اومدن. ولی با توله های امپریالسم؟ ‏
‏-------------------- ‏
از آن وقت دیگر صادق عکس شهرزاد را شبها زیر بالشش نمی گذاشت. عکس رفته بود تو چمدان. ‏همانجا که نامه های شهرزاد را تبعید کرده بود. نامه آخرش را سه هفته جواب نداد تا بالاخره یک روز ‏به فریده خواهرش نوشت: “... به شری هم بگو صادق می‌گوید من دیگر نیستم. دیگر روی من حساب ‏نکند”. دو هفته بعد جواب فریده آمد که: “به! خبر نداری. برای شری و یک مهندس شیرینی خورده ‏اند. عقد کنان دو ماه دیگر است. چه خوب که هر دوتان به هم میایید‎. ‎‏“‏
‏-------------------‏
یک روز وجیهه گفت: بالاخره کی میای بریم سربه سرحبیب سهرابی بذاریم. گفتی دوست داداشت ‏بوده. صادق گفت : باشه من حرفی ندارم ولی اتلاف وخته‎.‎‏ اون خودشو به بورژوازی فروخته. وجیهه ‏گفت د خوبیش به همینه بریم یه خورده اذیتش کنیم‎...‎
سهرابی ‏‎-‎‏ سلام. خیلی خوشوقتم. کی اومدین لندن. دادش فیروزتون حالش خوبه؟
‏- بعله بد ینس سلام می‌رسونه. الان سه ماه و نیمه که لندنم‎.‎
‏- خب کجاها رو دیدین‎.‎
‏- خیلی جاها. چند تا پارک، دوسه تا موزه. از همه چی برام جالب‌ترقطار زیرزمینی بود‎.‎‏ ‏
‏- از اواسط قرن نوزدهم ساختنشو شروع کردن. زندگی رو راحت کردن‎.‎‏ ‏
‏- مملکت کاپیتالیستی-امپریالیستی. معلومه دیگه. ما روغارت کردن قطار کشیدن. ولی نون سنگک ‏خودمون ازهمه چی بهتره‎.‎
‏- بله کاپیتالیستی-امپریالیستی بود ولی گمان نمی کنم احداث قطار زیرزمینی به اون خیلی ربط داشته ‏باشه. راجع به نون سنگک که چه عرض کنم. حالا بگین از ایران چه خبر‎.‎‏ ‏
‏- ایران دچار تب انقلابیه. خیلی ازمردم اگه ضد امپریلایستم نباشن با این رژیم جهنمی دشمنن. ‏
‏- فعالیتی هم هست؟
‏- بعله دانشگاه شلوغه. دو سه ماه پیشم اعتصاب بود. تنها راه نجات محاصره شهرها از طریق دهاته‎.‎‏ ‏
‏- اونوکه تو سیاهکل دنبال کردن به نتیجه نرسید‎.‎‏ ‏
‏- عوضش سرتیپ فرسیو روکشتن. حالا همشون ماسسا روکیسسه کردن‎.‎‏ ‏
‏- ولی ترورکه مبارزه انقلابی نیس‎.‎
‏- ترورنیس. مبارزه چیریکیه ‏‎.‎
‏- سرتیپ فرسیو که تودهات نبود‎.‎‏ ‏
‏- البته شما که تو یه موسسه بورژوایی کارمی کنین تعجبی نداره که از این ایرادها بگیرین‎.‎‏ ‏
‏- من حرف خودتونو تکرار کردم. به بورژوازی چه ربطی داره؟ ‏
وجیهه - مساله اینه که غیر از چهار عمل اصلی همه علوم طبقاتیه. تو دانشگاه اینگیلیسی علوم ‏بورژوازی رودرس میدن‎.‎
سهرابی - یعنی چون من تو یه دانشگاه اینگیلیسی کارمی کنم بورژوام؟
صادق - یعنی شما فوق طبقاتین؟ ‏
سهرابی - شما چطور. شما کجای طبقات قراردارین؟ ‏
وجهیه - همونطورکه انگلس گفته ما بی طبقه ایم چون برا نجات پرولتاریا کارمی کنیم‎.‎‏ ‏
‏- پرولتاریا یا دهقانا؟
صادق - فرق نمی کنه. همشون پرولتاریان‎.‎
‏- خب با این افکار شما‌‌ها تو لندن چیکارمی کنین. چرا مثلا نمیرین چین که به جای سواد بورژوایی ‏سواد دهقانی یاد بگیرین؟ چرا نمیرین ویت نام با امپریالسم بجنگین؟
صادق - مبارزه انواع داره. هرکی اون کاری رومی کنه که فعلا براش ممکنه. تا وختی که در خدمت ‏پرولتریا باشه نه بورژوازی ‏‎.‎مام یه روز یه انقلاب فرهنگی مث چین خواهیم داشت.‏
سهرابی ‏‎-‎‏ انقلاب فرهنگی هم که دیروز اعلام کرد تیم پینگ پونگ آمریکا به زودی به چین می‌رود‎.‎‏ ‏
صادق - پینگ پونگ چه اهمیتی داره‎.‎
سهرابی - اهمیتش به اینه که نشون میده آمریکا و چین دارن به هم نزدیک میشن‎.‎‏ ‏
صادق - محاله. چین هرگز با آمریکا سازش نمی کنه. ‏
سهرابی - خواهید دید به هرحال شما حالا خیلی جوونین آتییشتون تنده. چند سال دیگه یا مث من میشین ‏یا پرویز نیکخواه‎.‎
صادق - خدا نکنه‎.‎
‏- من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم‎.‎
صادق - مادرمم همینو میگه...‏
‏- گفتم بهت که حرف زدن با این فایده نداره ‏‎.‎
‏- ولی خوب کف دسسش گذاشتی: مادرمم همینومیگه‎.‎‏ ‏
‏- بسکی نصیحت صد تا یه قازشنیدم خسسه شدم.‏
‏-------------------- ‏
دو سه ماهی گذشت و چند وقت بود که صادق وجیهه را ندیده بود چون دیگر به حوزه هم نمی آمد. ‏دفعه آخر حسین جدالی گفت رفیق تو که با وجیهه دوستی بهش بگو اینقدرازجلسات غائب نشه. صادق ‏گفت والله سه هفتس که خودم هم ندیدمش. هردفه تلفن میزنم یه بهانه میاره. مجید گفت به پریروزا من با ‏یه پسراینگیلیسی دیدمش. توکینگزرود دم سینما کلاسیک داشتن تاکسی سوار میشدن. دسششون تو ‏دست هم بود. جدالی گفت زندگی خصوصیش به خودش مربوطه ولی وظایف انقلابیشو باید انجام بده. ‏صادق گفت زندگی خصوصیش به هر کی مربوط نباشه به من مربوطه واز خجالتش جلسه را ترک ‏کرد‎.‎‏ ‏
همان شب صادق به وجیهه زنگ زد. و به محض اینکه خواست جا خالی بدهد گفت خبرت را از ‏کینگزرود دارم با اون پسراینگیلیسی‎.‎‏ ‏
‏- غلط گفتن آمریکاییه ‏‎.‎
‏- تو که دوستی با بچه اینگیلیسی‌‌ها رو خیانت میدونسسی حالا با یه بچه آمریکایی روهم ریختی؟
‏- اولا که بچه نیس یه جوون آمریکایی تحصیل کردس که از طرف شرکتش اومده سه ماه لندن و قراره ‏منم باهاش برگردم به شیکاگو. ثانیا امپریالیسم دیگه بی امپریالیسم‎.‎‏ ‏
‏- آخه من بی تو چی بگم؟ ‏
‏- هرچی می‌خوای بگی بروبه شری جونت بگو‎.‎
‏ بوق ممتد تلفن‎.‎‏ ‏
‏“فریده جون سلام. انشالله حال واحوالت خوب باشه...وجیهه به من خیانت کرد ورفت با یه آمریکایی‎.‎‏ ‏من هم یک نامه بهش نوشتم وهرچی دلم خواست بهش گفتم”...‏
‏“صادق جون سلام. خیلی خیلی سر جریان وجیهه متاسفم. شری هم هنوزهیچی نشده حرف طلاق و ‏طلاق کشیه که البته تو ککت هم نمی گزد. ولی خبرخیلی بد این است که همین امروزصبح خبرحسین ‏را آوردند. میدانی که دو ماه بود متواری شده بود. می‌گویند که در تیراندازی در یک پارک کشته شده”‏‎ ‎‎…‎
.
فوریه 2003

Comments

Popular posts from this blog

جهنمی ها

Darvish

روز از نو و روزی از نو