به پیش به سوی محاصره شهرها ازطریق دهات!
همایون کاتوزیان
.
- بزرگترین انقلاب تاریخ انقلاب فرانسه نبود. حتی انقلاب کبیر اکتبر هم نبود. این انقلاب فرهنگی که الان در چین جریان داره ازهمه اونا بزرگتره چون نه تنها چین و جهان سوم بلکه کل بشریت رو از استعمار و استثمار و ظلم و بیداد و نادانی نجات میده.
- صادق جان قبول دارم که مائو انقلابی بزرگیه ولی با این وصف چین هنور کشور فقیریه. چطو میتونه کل بشریتو نجات بده.
- فقیر ینی چی؟ چین صاحب بمب هیدروژنیه. ولی ازاون مهمتر یه ایدئولوژی بینظیر و یه رهبر بزرگ تاریخی داره. برو کتاب سرخ صدر مائو رو بخون تا بتونی عمق حقایقو درک کنی.
- یعنی مائو از لنین و مارکس هم بزرگتره؟
- حسین مائو یک قهرمان امروزیست که عصاره همه دستاوردهای گذشته را تو خودش جمع کرده. روزی که رفتیم سر کوه خواهی دید که رهنمودهای او چه شگفتیائی به بار آوورده.
- منظورت مبارزه چیریکیه؟ بهترینشون چگوارا بود که اونم از بین بردن. من معتقدم ما باید دنبال فکر جلالو بگیریم.
صادق - جلال آدم خوبی بود. تا همین دو ماه پیش من بهش ایمان داشتم. ولی اشتباه میکرد.
حسین - ینی غرب زدگی چرنده؟
صادق - نه چرند نیس ولی فکر یک خورده بورژوای انقلابیه که داره دست و پا میزنه. چون جلال حقیقت رسالت پرولتاریا رو درک نکرده بود.
حسین - خب تو این دو ماه چه اتفاقی افتاد که تو مائوایست شدی؟
صادق - گفتم تا دو ماه پیش ولی ماهها بود که راجع به این موضوع فکر میکردم. مقاومت مردم قهرمان ویت نامو که خود جلال هم قبول داشت. بعد من انقلاب فرهنگی چینو دنبال کردم که دراین مورد بهروز کمک بزرگی بود. اون بود که کتاب دکتر آرینپورو به من داد با یه مقدار کتاب و جزوه دیگه در باره مارکسیسم و انقلاب چین. یه وقت متوجه شدم که چشام واز شده.
حسین - بله بهروز مقداری از این چیزا به منم داده ولی خب من هنوز فکر میکنم. راستی تو کی قراره بری اینگیلیس. و چرا اینگیلیس.
صادق - داداشم تو اینگیلیس مهندس شد و پنج سال پیش برگشت ایران حالا برای خودش دم و دستگاهی پیدا کرده و پول و پلهای به هم زده. خیلی هم اینگیلیس زدهست وتا یه چیزی میگی میگه بعله تو اینگیلیس فلان و بیساره. پدر و مادرم هم که الا و للا اگر میخواهی خارج درس بخونی باید بری اینگیلیس.
- خب صادق جون ایشااله به خوبی و خوشی. من الان باید برم سینما امپایر. دم سینما با حمید قراردارم چون فیلم لورنس عربستان را دوباره گذاشتن. تو هم که داری میری اینگیلیس. بیا این فیلم قهرمانی اینگیلیسا روببین.
- حسین جون خوش بگذره. من فیلم قهرمانی امپریالیستی نمی بینم. خدافظ.
از کافه که درآمدند صادق یکراست رفت سراغ باجه تلفن عمومی که همان چند قدمی بود و شماره منزل شهرزاد را گرفت.
- الو. خانم سلام عرض میکنم شهرزاد خانم هسسن؟
- ببخشید آقا. شما؟
- من آقای صدیقم معلم ادبیاتشان.
- سلام آقا. یه لحظه. شهرزاد شهرزاد آقای صدیق اند.
- الان مامان.
- الو.
- شری جون منم. حالت چطوره عزیزم.
- ایوای صادق من که به تو گفتم بی هوا زنگ نزن. اگه لو بریم کار من یکی که زار میشه تو رو نمیدونم. حالا خوبه تلفن تو راهروس. وگرنه نمی تونسسم حرف بزنم.
- قربونت برم فقط میخاسسم بگم فردا ظهر وقتی مدرسه تعطیل شد اون دم منتظرتم.
- خیله خب ولی بپا بچهها نفهمن. فقط زری از رابطه ما خبر داره.
- نه مواظبم. پس تا فردا. اینم یه ماچ تلفنی.
--------------------
فردا زنگ مدرسه را که زدند شهرزاد به زری گفت زود باش بریم الان صادق منتظره. برو بهش بگو بره پائینترسر چهارراه یوسف آباد دم باشگاه ارامنه تا من خودمو برسونم. زری جلوتررفت و به صادق اشاره کرد. صادق خودش دوید جلو وهولهولکی گفت زری جون به شری بگو من باید برم بیمارستان چون اسداللامون قرص خورده. خدافظ.
شری که بیرون آمد دید صادق دارد دورمی شود و زری به سوی اومی آید.
- چی شد زری؟
- خبر بد. دادشش قرص خورده بردنش بیمارستان. خدا بهش رحم کنه.
اتوبوس که رسید هردو سوار شدند.
- صادق یکی دو دفه به من گفت که اسدللا به سرش زده ولی فکر نمی کردم به این بدی باشه. عصری باید به خواهرش تلفن بزنم ببینم چی شده.
- کی میخواد بره لندن ؟
- درست معلوم نیس. شاید یه ماه دیگه.
- تکلیف شما دو تا چی میشه ؟
- صادق گفت چند ماه دیگه تو تعطیلات کیریسمس بر میگرده تهران و از من خاسگاری میکنه.
- به پدرمادرش گفته.
- نه ولی میگه پیش ازرفتنم بهشون میگم.
راننده گفت حسن آباد.
- زری جون خدافظ تا بعد.
--------------------
راهرو بیمارستان شفا یحیاییان زیاد شلوغ نبود ولی همه خانواده دیوانی آنجا جمع بودند. حتی عموی بچه ها. مادر صادق اشکش را با گوشه چادرش پاک میکرد ومی گفت حال بچم چی میشه. همش واسه اون دخترس.
آقای دیوانی - نه بابا آدم واسه دختر که قرص نمی خوره.
مادر - آخه میگفت واسش میمیره.
- گفته باشه. این چیزا هزارتو داره. مساله درس و مشقشم یکیشه. نیس همه برا صادق به به و چه چه میکنن. اونم که هی درجا میزنه.
صادق - تمامش به خاطر شاه و نیکسونه. منم از دست این بی شرفا ذله شدم. همه ذله شدن. نهایت یکی پوسسش نازکتره میگه بذار برم ازدسسشوون راحت شم.
عمو- صادق جون چرند نگو حالا توهم میخوای یه شردیگه بپا کنی.
مادر- خانوم خانوم. خانوم پرستار. شما تو اتاق بودین؟ دکتر چی میگه.
- سلام خانوم دیوانی. هنوز معلوم نیس ولی دکترامید واره.
- یا حسین مظلوم خودت به داد برس.
صادق - تا این مملکت دسس شاه و نیکسونه همین بازی هست. این مملکت یه صدرمائو میخواد که یه ملتی رو نجات بده.
پدر - بسسه دیگه صادق بسسه. مگه نمی بینی مادرت چه حالیه.
دکتر ازاتاق عمل آمد بیرون - خانم خیالتون راحت باشه خطرگذشته.
- آخ خدا عوضتون بده. امشب که برم شابدولظیم یه شمعم برا شما روشن میکنم آقای دکتر.
--------------------
- فریده جون سلام صادق هست؟
- سلام شری جون. همه این دورو ورند نمیتونه باهات حرف بزنه.
- میخواسسم حال اسدللا رو بپرسم.
- خطر گذشته ولی هنوز بیمارستانه. مادرجون امشب اونجا پیشش میخوابه .
- خب خدا روشکر. به صادق بگو فردا ظهر بیاد دم مدرسه کارش دارم.
- فریده! کیه؟ کار اسدوللا رو برا این واون تعریف نکن.
- آقا جون یکی از دوستامه. به اسدللا ربطی نداره.
- شری جون پیغا متو به صادق میدم. فعلن خدافظ.
--------------------
فردا ظهر صادق دم مدرسه بود که زری آمد وهمان پیام دیروزرا به او داد : چهارراه یوسف آباد جلو باشگاه ارامنه. شهرزاد که رسید رفتند تو خیابان نادری، چندقدم پایینتردست راست وارد کتابفروشی انگلیسی مپسو شدند.
- شهرزاد (با صدای آهسته) اینجا که نمیشه حرف زد.
- صبر کن الان میریم تو قوام سلطنه ازاونجام توموزه ایران باستان.
- خیابون سپه؟ اونجا برا من هیچ خوب نیس.
- پس چیکار کنیم. اصن بیا ازهم جدا شیم. عصرساعت ۵ ازتلفن عمومی بهت تلفن میزنم که یه قرار درسس وحسابی بذاریم .
- خیلی خب ولی حالا بگو اسدللا چطوره.
- هیچچی فعلن که جسسه. خدافظ تا ساعت ۵.
صادق سر ساعت ۵ تلفن زد و با شهرزاد برای چهارشنبه ساعت ۶ بعد از ظهر تو اغذیه فروشی ۴۴۴ خیابان بلوارقرارگذاشت.
- کسی اونجا نمیاد چون تقریبا بیرون شهره. مخصوصا اون ساعت. از ۸ شب سرو کلشون پیدا میشه که وقت رفتن ماس.
- مطمئنی؟ به مامانم چی بگم؟
- بگو خونه زری جشن تولد دعوت داری. به زریام بسپرکه لونده.
--------------------
۴۴۴ واقعا خلوت بود. فقط یک زن و مرد پشت یک میز نشسته بودند.
- برا خودم سوسیس سفارش میدم با سیب زمینی سرخ کرده. تو چی میخوای.
- یه ساندویچ مرغ.
- فکر نکن ساندویچ مرغ اینجام مث اختیاریه. اون چیزدیگه ایه.
- باشه بالاخره هرچی هست ساندویچ مرغه. یه کانادام سفارش کن.
مشغول خوردن که شدند شهرزاد گفت صادق جونم دلم یه ذره شده بود که ما دو سه ساعت با هم باشیم. دفعه آخر سه هفته پیش بود. ولی اول بگو حال اسدللا چطوره. این چه بلائی بود که سرخودشو و خونوادش اوورد .
- همش به خاطر وضعیه که تو این مملکت درس کردن. زور، زندان، شکنجه ، خفقون، امپریالسم. تو بیمارستان گفتم همش ازدسس شاه ونیکسونه.
- مگه اسدللام سیاسیه؟ تازه واسه شاه ونیکسون که آدم خودشو نمیکشه.
- نه اگه اونم انقلابی بود به جای خود کشی مبارزه میکرد. تازه مگه آدم باید سیاسی باشه که از دسس بساطی که اینا تو این مملکت راه انداختن عذاب بکشه؟ این مملکت یه رهبرانقلابی لازم داره. یکی مث صدر مائو.
- ولی صادق جون من شنیدم که اسدللا از دسس زهره قرص خورده بوده. وگر نه آدم قرص نمی خوره که یه ساعت بعدش بگه قرص خوردم ببرنش بیمارستان.
- تو عجب آدم سادهای هسسی. بیخود میگن. صد تا مث زهره دلشون براش لک زده.
- بر فرضم که اینطور باشه لابد اون دلش برا زهره لک زده .
- ببین من حوصله ادامه این بحثوندارم. دلم میخود راجع به خودمون حرف بزنیم.
- منم همینطور. خب تو بالاخره کی میری لندن. راجع به ما با پدر مادرت حرف زدی؟
- نه هنوز. ولی کلاس اینگیلیسی لندن اوائل شهریور واز میشه. داداش مهندسم با مکاتبه اسممو نوشته.
- پس کی میخوای بهشون بگی؟
- هر چی زودتر. ولی الان بعد از جریان اسدللا یک کمی زوده. ایشالله تا دوسه هفته دیگه خبرشو میدم.
راسسی از حسین برات بگم. انقلابی انقلابی شده. بالاخره زحمت منو بهروز نتیجه داد. آتیشش از مام تندتره.
در باز شد چهار پنج نفر وارد مغازه شدند. صادق گفت بهتره بریم چون به زودی شلوغ میشه. تو اول بروچند دقیقه بعد من میرم.
- قربونت برم زودتر تماس بگیر. تا چند روز دیگه مدرسه تعطیل میشه .
- شنبه بعدا از ظهر ساعت ۵ تلفن میزنم .
- تا شنبه.
-------------------
بلیط اتوبوس را گران کرده بودند واعتصاب شده بود. یعنی یکی دوگروه مخفی اعلامیه های غلیظ و شدید داده بودند که مردم اعتصاب کنید واتوبوس سوار نشوید. مردم هم گله گله در خیابانها جمع شده بودند و داد و فریاد میکردند. درنتیجه بیشتراتوبوسها هم دست از کار کشیده وخود رانندهها هم در میان مردم پخش و پلا بودند. تک و توک اتوبوسی که پیدایش میشد به آن سنگ میپراندند که اغلب کنار میزدند ومی ایستادند.
صادق دوید جلو:ای مردم راننده اتوبوس گناهی نکرده. خودشم یه کارگر مظلومه. برین یخه گردن کلفتا رو بگیرین .حسین گفت صادق جون برو جلو ما دنبالتیم.
در این اثنا یه دسته چهار پنج نفری با پلاکارد پیدا شدند. روی پلاکارد نوشته بودند مرگ برامپریالیسم آمریکا. یک مشت تراکت هم روی هوا پخش کردند که سه تا شعار با حروف درشت روی هر کدام نوشته بود: مرگ برامپریالیسم آمریکا. سرنگون باد رژیم دست نشانده شاه. پیروز باد خلق قهرمان ایران. صادق هم مثل خیلی های دیگردولا شد و یکی را برداشت: مردم میبینین چی میگه؟ بگین مرگ بر امپریالسم ! زنده باد خلق قهرمان ایران! مردم فریاد زنان شعارها را تکرارکردند و به راه افتادند.
پخش کنندگان تراکتها که رهبرجمعیت شده بودند دویدند جلو و شعاردادند “دوزار بلیط گرون شد / امروز روزخون شد.” مردم هم شروع به دویدن کردند: “دوزار بلیط گرون شد / امروز روزخون شد”. دسته رهبری : “رژیماش رشته / هرچی که میگه کشکه “. مردم: “رژیماش رشته / هر چی که میگه کشکه “. دسته: “اونکه بالا نشسته / بار خودش رو بسسه”. مردم همچنان میدویدند و تکرار میکردند. دسته: “ نوکر استعمارن / عامل استثمارن”. مردم: “نوکر استعمار...
ناگهان یک کامیون پلیس از جلو رسید. پاسبانها با باطوم های کشیده ریختند بیرون و به جمعیت حمله کردند. صادق درحال دویدن پایش لغزید و چنان زمین خورد که شلوارش رو زانوی راست جرخورد. زانوش خراش خورده وخون افتاده بود. ولی فورا پا شد ودوان دوان پیچید تو کوچه اولی. دوسه دقیقه بعد خودش را درخیابان بوذرجمهری یافت. “ تاکسی، تاکسی “.
---------------------
- صادق بهتره تو هر چی زودتر بری. اگه تواعتصاب گیر افتاده بودی ممنوع الخروج میشدی و لندن بی لندن. یعنی اگه پشت گوشتو دیده بودی لندنم میدیدی.
- آقا جون حالا که گیرنیفتادم.
- اینم حرف شد. موضوع زندگیته، آیندته. کنکور که ندادی که اللا وللا باید برم لندن با اینکه با سلام و صلوات قبول میشدی. مام گفتیم خب برومث داداشت به یه جائی برس.
- من باید یه چیزی به شما و مادرجون بگم.
- درباره اعتصاب، لندن، چی؟
- راسسش اینه که من یه دختری رو دوست دارم و بهش قول ازدواج دادم.
- یا قمربنی هاشم. اون یکی خود کشی میکنه این یکی میخواد بی موقع زن بگیره. این دیگه چیه؟ کی، کجا، چطور؟ بگذریم از اینکه حالا وقت زن گرفتن تونیس وقت درس خوندنته .
- مادرجون، هم میشه درس خوندهم زن گرفت. من هشت ماس با این دختر آشنام. مث دسسه گل میمونه. ریختش. اخلاقش. رفتارش .
آقا جون - خب حالا فرض کنیم تو اینوگرفتی. اونم میخواد بیاد لندن؟ خرجشو کی میده؟ اصن اسمش چیه؟
- اسمش شهرزاده. شری صداش میکنن. شیش ادبیه. همین امسال دیپلم میگیره. باباش تو دارائیه. مامانش هم هفتهای دو روز دبستان درس میده. خونواده محترمی ان.
- مادر پدرش خبر دارن؟
- قراره بهشون بگه.
- خب اومدیمو اونا گفتن نخیر نمیشه. اونوخ چیکار میکنی .آخه کسی به یه پسر بیست ساله آس و پاس که دختر نمیده.
- اگه شما خاسگاری کنین حتما قبول میکنن.
- ببین جونم الان وقتش نیس. تو برو لندن فکراتو بکن. اگه چند ما دیگه بازم تو این فکر بودی یه فکری میکنیم.
- یعنی شما قول میدین اگه چند ما دیگه بیام تهران ترتیبشو میدین؟
- من الان هیچ قولی نمی تونم بدم. تو برو فکراتو بکن. برا تعطیلات که اومدی دربارش حرف میزنیم.
--------------------
- شری جون به بابا مامانت قول و قرار ما روگفتی ؟
- آره گفتم. داد وفریاد که حالا وقت شوهر کردن تو نیس. برفرضم که باشه تو یکی رو میخوای که سرو سامون داشته باشه نه یه جوون بیست ساله که داره میره لندن درس بخونه. منم گریه کردم و بی شام خوابیدم .
- پدرومادرمنم چندان روی خوشی نشون ندادن. دسس آخرگفتن حالا تو برولندن فکراتو بکن واسه تعطیلات که اومدی دربارش صحبت میکنیم.
- خب این باز یه چیزی. ولی میدونی که خیلی دوس ت دارم واز قولم برنمی گردم.
- میدونم عزیزم. تو هم که میدونی چقدر دوس ت دارم. راسسی اون عکستو که عکاسی ساکو انداختی دادم قاب کردن که با خودم ببرم وشبا زیربالشم بذارم .
- قربونت برم صادق جون. نامه یادت نره. بفرس به اسم فریده که اون بهم بده. از این ورم که نامه پست کردن مساله نیس. فقط یادت باشه نشونی دقیقتو بنویسی.
- چشم حتما. فعلا تا برگردم خدافظ. اگر چه واقعا دلم نمییاد خدافظی کنم.
--------------------
- برای درس خواندن آمده اید؟
- بعله. این هم گواهینامه مدرسه انگلیسی ال.تی.سی [کانون تدریس زبان].
- بسیار خوب. به لندن خوش آمدید. من سه ماه اجازه اقامت براتون صادرمی کنم. از حالا تا سه ماه دیگر به وزرات کشوررجوع کنید که درصورت موافقت اقامتتان را تمدید کنند. به سلامت.
صادق رفت تو گمرک چمدانش را تحویل گرفت. بیرون که آمد اینورآنورش را نگاه کرد که ناگهان ذوق کنان چشمش به علیرضا افتاد که از پشت نرده دست تکان میداد.
- صادق جون خوش اومدی. پروازت خوب بود؟ خوب وختی رسیدی امروز ساعت هفت بعد از ظهر تو تالار شهرداری کنزینگتون میتینگه. همون طورکه بهت نوشته بودم یه اتاق توخونه خودمون برات گرفتم. بریم یه چیزی بخور یه ساعتیام استراحت کن. بعدش خوش خوشان میریم بیرون تا وخت میتینگ بشه.
- عالیه. توهواپیما ناهار خوردم. متینگ راجع به چیه؟
- میتینگ کنفدراسیونه برای اعلام همبستگی با خلق های جهان سوم. آخه امروز روز آفریقاس. یعنی رفقای چینی گفتن.
--------------------
وارد تالار که شدند حسین جدالی داشت میرفت که جلسه را افتتاح کند. علیرضا گفت رفیق این دوستم صادقه همین امروزاز فرودگاه اووردمش. انقلابی انقلابیه.
جدالی با لهجه غلیظ ترکی آذربایجانی : چه خوب. صادق یه وختیام برا تو میذاریم که بگی الان شرایط انقلابی تو تهران چطوره. صادق -با کمال میل.
در این موقع سه پسرودودختررفتن روی سکو پشت میز ایستادند. جدالی رفت بالا و “به ادامه دهندگان انقلاب درود” گفت. “اول سرود خونده میشه بعد سخنرانی. “
آن پنج پسرودختر یکصدا وبا آهنگ خواندند:
اندیشه های
مائوتسه تونگ
رهنمای ماس!
صدر خلق چین
در زمان و زمین
پیشوای ماس! ...
تمام که شد جدالی یک نسخه روزنامه طوفان روازروی میز برداشت و گفت دوستان این شماره آخره که تو راهرو رومیزکتاب هس میتونین بخرین.
یکی داد زد کسی آشغال شماها رو نمیخونه این میتینگ کنفداراسیونه میتینگ دارودسسه طوفان نیس. یکی گفت میتینگ تروتسکیستام نیس. جدالی گفت دوستان دعوا را نیندازن. من فقط گفتم این نشریه رو میز کتابه حالا هرکی خوشش نمیاد نخره. اولی گفت بعله ولی این جلسه کنفدراسیونه برا بزرگداشت خلق های محروم آفریقا. جای تبلیغات گروهی نیس. نه فقط طوفانیا بلکه همه ما به صدر مائو احترام میذاریم. منم تروتسکی ایست نیسسم. اصن اینجا جای تروتسکی ایستا نیست. اونا امتحاانشون تو تاریخ دادن.
جدالی حرفش را قطع کرد: بعله، بعله ولی شمام قرارنبود نطق کنین. آقای دکترثابتیان تشریف بیارین بالا سخنرانیتونو شروع کنین.
یک مرد چهل و دو سه ساله بلند قد وخوش تیپ بلند شد و با وقار تمام رفت روی سکو: من واقعا متاسفم از اینکه اینجا این حرفا زده شد. رفقا امپریالسیم پشت در وایساده اونوخ شما دارین سرهیچ و پوچ با هم یکه به دو میکنین؟ آفریقا امروز داره زیرچکمه های امپریالیسم آمریکا و اینگیلیس و فرانسه له میشه ولی دست از مقاومت ورنمیداره. ببینین تو آفریقای جنوبی چه خبره. چه جوری ا. ان. سی. داره با چنگ و دندون با رژیم جهنمی آپارتید واربابان امپریالیستش مبارزه میکنه...
سخنرانیها که تمام شد علیرضا دست صادق را گرفت و برد پیش یکی ازدخترهائی که سرود خوانده بود. این وجیهه روحی یه. وجیهه جون صادق دیوانی همین امروز از تهرون اومده. قرار بود که یه گزارش درباره شرایط مبارزه تو ایران بده که با هیاهویی که “توده انقلابیا “ را انداختن دیگه نمی شد. وجیهم دو سه ماه پیش ازتهرون اومد. یکی از رفقای خیلی خوب ماس.
صادق گفت وجیهه خانوم خیلی خوشوقتم. وجیهه گفت منم همینطور. ولی خانوم بی خانوم: وجیهه یا رفیق .
صادق - معلوم میشه شما انقلابی انقلابی این. مدرسه اینگیلیستون کجاس. من قراره برم ال. تی. سی .
وجیهه. من پول مدرسه خصوصی رفتن ندارم. تو کالج فنی کیلبورن روزی دو ساعت مجانی اینگیلیسی درس میدن به خا رجیا.
صادق - بسیارعالی. پس شماره تلفنتونوبدین.
علیرضا - من بهت میدم. مال صابخونشه. وجیهه جون تا فردا تو حوزه.
--------------------
فرداکه صادق همراه علیرضا میرفت که به حوزه معرفی شود پرسید این جنجال دیشب سرچی بود. علیرضا گفت ببین سه گروه مائویستی هسسن که با هم اختلاف دارن. ما چون روزنامه طوفانو در میاریم معروف شدیم به طوفانی ها. رهبرکلمون دکترغلامحسین فروتن مهمون رفقای آلبانیه. دکتر ازرهبرای بزرگ حزب توده بود ولی وختی حزب توده ریویزیونیست شد و انقلابو کنار گذاش اونارو ول کرد و به مائو ایمان اوورد. یه انقلابی استالینیست دانشمند!
تو اینگیلیسم رهبرمون حسین جدالیه که خیلی قدیم پان ایرانیست بوده ولی الان سالهاس یه انقلابی مومن کارکشتس. حالا میبینی. اون دسسه های دیگه یکی “توده انقلابیان “ که در واقع یه مشت اوپورتونیستن که مرشدشون پرویزنیکخواه دو سال پیش به ساواک وا داد. یه دسسم که ازاونا انشعاب کردن به خودشون میگن “کادرها” ولی معلوم نیس حرف حسابشون چیه. اوناییکه دیشب میخواسسن جلسه رو به هم بزنن توده انقلابی بودن. ولی ثابتیان جلوشونوگرفت. جراح قابلیه قدیما تودهای بوده ولی حالا یه مارکسیست-لنینیست مستقله .
--------------------
زنگ زدند در باز شد. سلام علیرضا جان. بیشتربچهها اومدن .
- رفیق خوب ما صادق دیروز از تهران وارد شد.
- دیشب تو جلسه از دور دیدمشون. خوش اومدین.
- سلام حسین جان.
- سلام علیرضا. سلام صادق خان.
- خب تا اون چند نفر دیگه بیان جلسه روشروع کنیم. ما معمولا با بحث اخبار شروع میکنم. خبر دسس اول اومدن رفیق صادقه. دیشب نذاشتن یه گزارش کوتاه ازاوضاع انقلابی توایران بده. چه بهتر همین حالا.
صادق - اول بذارین بگم چقدرخوشحالم که هنوز از راه نرسیده با شما رفقای انقلابی آشنا میشم. اما درباره اوضاع، همین یه ماه پیش یه اعتصاب بزرگ راه افتاد که دست آخرمردم پیروزشدن. بلیط اتوبوسا رو دوزار گرون کرده بودن. مردم ریختن بیرون. راننده اتوبوسام به ما پیوسسن. تظاهرات و شعارای انقلابی ضد امپریالسیتی.
وجیهه - خب این یه چیزی ولی جریان های انقلابی چی میگن.
صادق- اصن دیگه کسی کسی روکه طرفدارمبارزه چیریکی نباشه تحویل نمی گیره. اشکال اینه که سواد ایدئولوژیک خیلی از انقلابیا کمه. تک و توک کتاب سرخ صدرمائو ازایندس به اون دس میره. ولی خیلیا هنوزاستراتژی حیاتی محاصره شهرها از طریق دهات رودرک نکردن. با این وجود اوضاع دیالکتیکی دیالکتیکیه.
مجید - ایشالله به من نخندین ولی من آخرشم معنی درسس دیالکتیکو نفهمیدم.
حسین - خنده نداره. پس ما براچی دورهم جمع میشیم. ببین رفیق، دیالکتیک منطق تضاده. هگل اول کشفش کرد ولی دیالکتیک اون ایده آلیستی بود اما بعدش مارکس وانگلس دیالکتیک ماتریالیستی رو در برابرش اووردن. به این جهت بهش میگن ماتریالسم دیالکتیک .
مجید - ولی من درس نمی فهمم منطق تضاد یعنی چی.
حسین که یک پایش را روی پای روی پای دیگرش انداخته بود خم شد، به کفشش اشاره کرد وگفت: این کفشومی بینی این هم هس هم نیس. تو یه حالت هس تو یه حالت دیگه نیس.
مجید - این حالتا کدومن؟
حسین - ببین رفیق خیلی طول میکشه که آدم واقعا دیالکتیکو بفهمه. تو هم بهش میرسی. عجله نداشته باش. موضوع امروز مبارزه برا رهایی خلقهاس ...
--------------------
جلسات حوزه هر هفته ادامه داشت و صادق با سواد فارسی که داشت رفقا را تحت تاثیر قرار داده بود. بخصوص چون درخیلی ازموارد یک یا دو بیت شعر مناسب میخواند. انگلیسیاش هم کم کم پیشرفت کرده بود. یک روز وجیهه بعد از جلسه بهش گفت تو فیلم دوست داری؟هیچ سینما میری؟ صادق گفت گاهی. وجیهه گفت سینما اودئون یه فیلم خوب اوورده میخوای این شنبه با هم بریم؟ صادق گفت چرا که نه. من همیشه با علیرضا میرفتم سینما. ولی اون ده روز پیش از لندن رفت بره کالج فوکستون. وجیهه : پس شنبه ساعت ۶ دم اودئون. صادق: باشه.
بعد از سینما، کافه، پارک. یک روز وجیهه گفت میدونی شعرخوندن توروخیلی دوس دارم. بیشتر بچهها سواد فارسی ندارن. صادق: منم سواد ایدئولوژیک تو رودوس دارم. اونجورکه ازلنین و استالین ومائو نقل قول میاری. وجیهه ناگهان دستشو گرفت و گفت پس دیگه منتظرچی هسسیم؟
صادق دست پاچه دسشو فشار داد وگفت قربونت برم.
ظرف دو سه هفته روابطشان صمیمانه شد. یعنی یک روز وجیهه گفت میدونی، من دختر نیسسم. صادق مات زده گفت چطور. وجیهه براش شرح داد که وقتی چهارده سالش بود یک روز رفیق مادرش که گروهبان هوائی بود سر زده در غیاب مادرش میاد خونه : از اون آره ازمن نه تا بالاخره وادادم. میدونی هم زوربود هم رودرواسی. خودم هم یه خورده میشنگیدم. مادرم یک کمی بوبرده بود ولی به رو خودش نمی اوورد. دو سه دفه بیشتر نبود. دفه آخرتواتاق خودش تو یه خونه تو دروازه قزوین. چند وخ بعدشم اصن غیبش زد. مادرم سراغشو ازادارش گرفت گفتن رفته ماموریت حالا حالاها هم برنمی گرده. هیچ چی دیگه. مادرمم یه سال صبر کرد بعد یه رفیق دیگه پیدا کرد.
صادق - پس تو با خیلیا بودی؟
- نه جون تو فقط سه نفر دیگه. دو تا تو ایران یکیام اینجا.
- با پسراینگیلیسی ؟
- ایوای، نه من خائن نیسسم. ینی عقبم خیلی اومدن. ولی با توله های امپریالسم؟
--------------------
از آن وقت دیگر صادق عکس شهرزاد را شبها زیر بالشش نمی گذاشت. عکس رفته بود تو چمدان. همانجا که نامه های شهرزاد را تبعید کرده بود. نامه آخرش را سه هفته جواب نداد تا بالاخره یک روز به فریده خواهرش نوشت: “... به شری هم بگو صادق میگوید من دیگر نیستم. دیگر روی من حساب نکند”. دو هفته بعد جواب فریده آمد که: “به! خبر نداری. برای شری و یک مهندس شیرینی خورده اند. عقد کنان دو ماه دیگر است. چه خوب که هر دوتان به هم میایید. “
-------------------
یک روز وجیهه گفت: بالاخره کی میای بریم سربه سرحبیب سهرابی بذاریم. گفتی دوست داداشت بوده. صادق گفت : باشه من حرفی ندارم ولی اتلاف وخته. اون خودشو به بورژوازی فروخته. وجیهه گفت د خوبیش به همینه بریم یه خورده اذیتش کنیم...
سهرابی - سلام. خیلی خوشوقتم. کی اومدین لندن. دادش فیروزتون حالش خوبه؟
- بعله بد ینس سلام میرسونه. الان سه ماه و نیمه که لندنم.
- خب کجاها رو دیدین.
- خیلی جاها. چند تا پارک، دوسه تا موزه. از همه چی برام جالبترقطار زیرزمینی بود.
- از اواسط قرن نوزدهم ساختنشو شروع کردن. زندگی رو راحت کردن.
- مملکت کاپیتالیستی-امپریالیستی. معلومه دیگه. ما روغارت کردن قطار کشیدن. ولی نون سنگک خودمون ازهمه چی بهتره.
- بله کاپیتالیستی-امپریالیستی بود ولی گمان نمی کنم احداث قطار زیرزمینی به اون خیلی ربط داشته باشه. راجع به نون سنگک که چه عرض کنم. حالا بگین از ایران چه خبر.
- ایران دچار تب انقلابیه. خیلی ازمردم اگه ضد امپریلایستم نباشن با این رژیم جهنمی دشمنن.
- فعالیتی هم هست؟
- بعله دانشگاه شلوغه. دو سه ماه پیشم اعتصاب بود. تنها راه نجات محاصره شهرها از طریق دهاته.
- اونوکه تو سیاهکل دنبال کردن به نتیجه نرسید.
- عوضش سرتیپ فرسیو روکشتن. حالا همشون ماسسا روکیسسه کردن.
- ولی ترورکه مبارزه انقلابی نیس.
- ترورنیس. مبارزه چیریکیه .
- سرتیپ فرسیو که تودهات نبود.
- البته شما که تو یه موسسه بورژوایی کارمی کنین تعجبی نداره که از این ایرادها بگیرین.
- من حرف خودتونو تکرار کردم. به بورژوازی چه ربطی داره؟
وجیهه - مساله اینه که غیر از چهار عمل اصلی همه علوم طبقاتیه. تو دانشگاه اینگیلیسی علوم بورژوازی رودرس میدن.
سهرابی - یعنی چون من تو یه دانشگاه اینگیلیسی کارمی کنم بورژوام؟
صادق - یعنی شما فوق طبقاتین؟
سهرابی - شما چطور. شما کجای طبقات قراردارین؟
وجهیه - همونطورکه انگلس گفته ما بی طبقه ایم چون برا نجات پرولتاریا کارمی کنیم.
- پرولتاریا یا دهقانا؟
صادق - فرق نمی کنه. همشون پرولتاریان.
- خب با این افکار شماها تو لندن چیکارمی کنین. چرا مثلا نمیرین چین که به جای سواد بورژوایی سواد دهقانی یاد بگیرین؟ چرا نمیرین ویت نام با امپریالسم بجنگین؟
صادق - مبارزه انواع داره. هرکی اون کاری رومی کنه که فعلا براش ممکنه. تا وختی که در خدمت پرولتریا باشه نه بورژوازی .مام یه روز یه انقلاب فرهنگی مث چین خواهیم داشت.
سهرابی - انقلاب فرهنگی هم که دیروز اعلام کرد تیم پینگ پونگ آمریکا به زودی به چین میرود.
صادق - پینگ پونگ چه اهمیتی داره.
سهرابی - اهمیتش به اینه که نشون میده آمریکا و چین دارن به هم نزدیک میشن.
صادق - محاله. چین هرگز با آمریکا سازش نمی کنه.
سهرابی - خواهید دید به هرحال شما حالا خیلی جوونین آتییشتون تنده. چند سال دیگه یا مث من میشین یا پرویز نیکخواه.
صادق - خدا نکنه.
- من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم.
صادق - مادرمم همینو میگه...
- گفتم بهت که حرف زدن با این فایده نداره .
- ولی خوب کف دسسش گذاشتی: مادرمم همینومیگه.
- بسکی نصیحت صد تا یه قازشنیدم خسسه شدم.
--------------------
دو سه ماهی گذشت و چند وقت بود که صادق وجیهه را ندیده بود چون دیگر به حوزه هم نمی آمد. دفعه آخر حسین جدالی گفت رفیق تو که با وجیهه دوستی بهش بگو اینقدرازجلسات غائب نشه. صادق گفت والله سه هفتس که خودم هم ندیدمش. هردفه تلفن میزنم یه بهانه میاره. مجید گفت به پریروزا من با یه پسراینگیلیسی دیدمش. توکینگزرود دم سینما کلاسیک داشتن تاکسی سوار میشدن. دسششون تو دست هم بود. جدالی گفت زندگی خصوصیش به خودش مربوطه ولی وظایف انقلابیشو باید انجام بده. صادق گفت زندگی خصوصیش به هر کی مربوط نباشه به من مربوطه واز خجالتش جلسه را ترک کرد.
همان شب صادق به وجیهه زنگ زد. و به محض اینکه خواست جا خالی بدهد گفت خبرت را از کینگزرود دارم با اون پسراینگیلیسی.
- غلط گفتن آمریکاییه .
- تو که دوستی با بچه اینگیلیسیها رو خیانت میدونسسی حالا با یه بچه آمریکایی روهم ریختی؟
- اولا که بچه نیس یه جوون آمریکایی تحصیل کردس که از طرف شرکتش اومده سه ماه لندن و قراره منم باهاش برگردم به شیکاگو. ثانیا امپریالیسم دیگه بی امپریالیسم.
- آخه من بی تو چی بگم؟
- هرچی میخوای بگی بروبه شری جونت بگو.
بوق ممتد تلفن.
“فریده جون سلام. انشالله حال واحوالت خوب باشه...وجیهه به من خیانت کرد ورفت با یه آمریکایی. من هم یک نامه بهش نوشتم وهرچی دلم خواست بهش گفتم”...
“صادق جون سلام. خیلی خیلی سر جریان وجیهه متاسفم. شری هم هنوزهیچی نشده حرف طلاق و طلاق کشیه که البته تو ککت هم نمی گزد. ولی خبرخیلی بد این است که همین امروزصبح خبرحسین را آوردند. میدانی که دو ماه بود متواری شده بود. میگویند که در تیراندازی در یک پارک کشته شده” …
.
فوریه 2003
Comments