•  بیست و هفت هشت سال قبل ، هنوز ۱۴سالم نبود به مامانم گفتم میخوام برم تهران به فامیل ها یه سری بزنم.
  • توی روستای ما بچه ها توی اون سن تنهایی به کاشان هم نمیرفتن.
  • مامان اعتماد کرد و به یکی از فامیل هاش زنگ زد و آدرس منزلشو توی تهران گرفت و من تنها اومدم تهران.
  • ترمینال جنوب از اتوبوس پیاده شدم ، پرسون پرسون رفتم سوار اتوبوس های میدون خراسون شدم .

  • توی اون فضا هنوز بازار صلوات فرستادن داغ بود.
  • توی اتوبوس ایرانپیمای سوپر دولوکس کاشان تهران هم برا سلامتی راننده و ماشینش صلوات ها فرستادن.
  • اتوبوس خط میدون خراسون حرکت کرد و یه پیرمرد شروع کرد به صلوات چاق کردن و ملت پشت سرش بلند صلوات میفرستادن.
  • اولی برا امام
  • دومی برا شهدا
  • سومی برا راننده
  • چهارمی برا اتوبوس
  • پنجمی و ششمی و هفتمی
  • هشتمی را رفت بفرسته که یه جوون زد پشت کتفش و گفت:
  • پدرجون یه زنگ تفریح بده نفسی چاق کنیم ، خسته شدیم از بس صلوات چاق کردی.
  • با حرف جوون اتوبوس رفت روی هوا و ملت پوکیدن از خنده.

  • امروز داشتم به سابقه این صفحه شخصیم نگاه میکردم ، توی سه سال اندازه سیصد سالِ بسیاری از دوستان پست گذاشتم!
  • یاد خاطره سی سال قبل و حرف جوون به پیرمرد افتادم و گفتم داداش بذار ملت یه نفسی بکشن ، چقدر دردها و کاستی ها و داستان های این سرزمین را سر چوب میکنی و برا ایرانیان خارج و داخل کشور غم میسازی.
  • خلاصه امروز تصمیم گرفتم چند وقتی به چشم و دل دوستان استراحت بدم و روزنوشت هامو دیگه اینجا به اشتراک نذارم ، تا حداقل اندکی از غصه های دوستان درباره اتفاقات هرروز ایران کم بشه.

  • قبل از پایان مایلم توضیح بدم که پست قبلی درباره داستان زمستون و کاکتوس را چرا نوشتم:
  • چند روز قبل یکی از دوستان همین صفحه از آمریکا پیام داد که میخواد باهم صحبت کنیم.
  • منم با کمال میل استقبال کردم و شماره دادم خدمتش تماس گرفت.
  • یکساعتی صحبت کردیم ، اما فکرکنم به ایشون خیلی خیلی سخت گذشت.
  • چون به سختی میتونست فارسی صحبت کنه و معادل بسیاری از واژه ها به فارسی را نمیدونست!
  • میگفت مطالب پیج فیس بوک منو نمیتونه راحت به فارسی بخونه و با استفاده از مترجم آنلاین مطالب را به لاتین مطالعه میکنه!

  • ایشون تا سن سی سالگی ایران بوده و چهل سال هست مهاجرت کرده و به وطن برنگشته.
  • متاسفانه فضا برای بسیاری از دوستان هموطن مهاجر طوری پیش رفته که دیگه صحبت کردن و نوشتن با زبان مادری براشون سخت شده.
  • قبل از صحبت با ایشون هم دیده بودم بسیاری از نسل اول مهاجران ایرانی ، کم کم با وطن و فرهنگ و زبان مادری و خط فارسی بیگانه شدن و بچه ها و نسل های بعدی این خانواده ها داستان دوریشون از وطن و فرهنگ و زبان مادری بدتر از پدرانشون شده.

  • درواقع اونا توی یه سرزمین دیگه با فرهنگ و آداب و رسوم خاص بزرگ شدن و خیلی هم نباید توقع داشت مثل بچه های کف خیابون های تهرون فارسی صحبت کنن و بدونن دنیا توی مملکت دست کیه.
  • اما داستان پدر مادرهاشون فرق داره و...

  • من فرشته نگهبان این سرزمین و فرهنگش نیستم و سواد درست و حسابی هم ندارم ، اما بعنوان کوچکترین فرد در این سرزمین از شما خواهش میکنم از تاریخ و فرهنگ و زبانِ سرزمینِ اجدادتون در حد توان محافظت کنید.

  • اگر شما از ایران رفتید ، اجازه ندهید ایران هم از شما بره!

  • این سرزمین و فرهنگش به اندازه کافی دشمن داره ، شما دیگه با فراموش کردن گذشته ی خودتون به دشمنان این سرزمین کمک نکنید لطفا.

  • گهگاه با فامیل و آشنا و هموطنان ایرانی در خارج کشور تماس بگیرید و از خاطرات گذشته و مسائل روز با زبان فارسی صحبت کنید .
  • توی ایران یه عالمه آدم بیکار و عاشق صحبت کردن هست و به لطف فضای مجازی برقراری ارتباط با ایران و صحبت با هموطن ها کار چندان سختی نیست.

  • هماهنگ کنید گهگاه با داخل ایران تماس بگیرید و درباره مسائل پیش پا افتاده و خاطرات گذشته و جوک و جفنگ ها صحبت کنید تا زبان فارسی و اصطلاحات عامیانه و خرده فرهنگ های این سرزمین از ذهنتون فرار نکنه.

  • یه روز به این فرهنگ و زبان مادری و خاکش محتاج میشیم.
  • قبل از اینکه ما باشیم ایران بوده و بعد از ما و بدون ما هم خواهد بود...

  • بابت پر حرفی ها ، دردها ، غم ها و افسوس هایی که از نوشته های من به شما منتقل شد پوزش میخوام.
  • چند صباحی بریم یه بادی به مُخمون بخوره و برگردیم.
  • مستدام باشید🌹

Comments

Popular posts from this blog

جهنمی ها

Darvish

روز از نو و روزی از نو